از زبان حضرت رباب به حضرت علی اصغر (ع) - بانوان فاطمی

از زبان حضرت رباب به حضرت علی اصغر (ع)

مگه من مادر چندتا پسرم که کشتنت؟

قربون دندونای شیریت برم که کشتنت

 

هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم شیر می‌خوری

هنوزم نمی‌شینه تو باورم که کشتنت

 

هی می‌گفتم به خودم، عصای دستم اصغره

پیر شدم، منو سر مزار جدّش می‌بره

 

کاش می‌شد یه‌بار دیگه موی تو رو شونه کنم

می‌میرم اگه یه شب گونه‌هاتو بو نکنم

 

مثل یه قرآن جیبی بودی تو دست بابات

رفتی من فقط می‌گفتم که خدا پشت ‌و پنات

 

یه دلم می‌گفت اینا به پستی عادت دارن

یه دلم می‌گفت یه‌ذرّه که مروّت دارن

 

مگه این بچه که رو دست باباش تاب می‌خوره

بیشتر از یه قاشق چای‌خوری آب می‌خوره؟

 

لبای کوچیکتو به‌هم نزن، کشتی منو

آخرین سرباز این خانواده، تو هم برو

 

الهی هیشکی تو آغوش باباش شهید نشه

الهی هیچ مادری تو دنیا ناامید نشه

 

شما که به برق سکه‌های کوفه دل‌خوشین

خودتون بچه ندارین مگه؟ بچه می‌کشین؟

 

هی می‌گن گریه نکن، داره می‌سوزه جیگرم

هیشکی حالمو نمی‌فهمه، بابا یه مادرم

 

هرکی خواست بخونه از من توی روضه یا کتاب

اولش آه بکشه، بعد بگه بیچاره رباب

 

حرمله، غذای من یه عمره خون جیگره

من نمی‌گذرم ازت، خدا هم از تو نگذره