دسته عزاداری یوم العباس حسینیه اعظم زنجان
ستاد اسکان زائران حسینی
مراسم عزاداری شب ششم محرمالحرام ۱۴۴۸
آیین افتتاحیه رویداد ملی «یالثاراتالامام»
دعوت مادر زنجانی مقیم کالیفرنیا برای شرکت در دسته عزاداری حسینیه اعظم زنجان
روایت کوتاهی از شب چهارم محرم… از میان اشکها و زمزمههای عاشقی
مراسم عزاداری شب پنجم محرمالحرام ۱۴۴۸
مراسم عزاداری شب سوم محرمالحرام ۱۴۴۸
آیین افتتاحیه رویداد ملی «یالثاراتالامام» با حضور نماینده ولی فقیه استان؛ حجةالاسلام سید مصطفی حسینی و جمعی از هنرمندان عرصه طراحی پوستر از سراسر کشور در حسینیه اعظم زنجان 📆۳۰ خرداد تا ۱ تیرماه| 📍 حسینیه اعظم زنجان| برای مشاهده کلیپ یر روی لینک زیر کلیک کنید https://aparat.com/v/ibn7115
بار غمت را می کشم… آه حسین… از قتلگاه صدای مادر می آید… مرا نگاه کن… ببین زینبت را… ببین که تنهای تنها می روم… رقیه دیگر جانی برای گریه ندارد… و من… ای تکیه گاه من… قربان جسم بی سرت… مرا نگاه کن… ای عشقم… ای آرامشم… بار غمت را می کشم… تحریر : از […]
خورشید که به وسط آسمان رسیده بود، آواز قدقامت الصلاه مؤذن گوش نوازی می کرد. مردم از همه سمت به سوی جماعتی که پشت سر پیش نماز ایستاده بودند از یکدیگر پیشی می گرفتند و انتظار شنیدن اذان را به نیت خواندن نماز می کشند. سال ها پیش مردمانی معصوم و ظلم دیده به […]
سجده سرخ در نماز ظهر عاشورا خورشید که به وسط آسمان رسیده بود، آواز قدقامت الصلاه مؤذن گوش نوازی میکرد. مردم از همه سمت به سوی جماعتی که پشت سر پیش نماز ایستاده بودند از یکدیگر پیشی میگرفتند. سال ها پیش هنگامی که ابوتمامه وقت نماز را به امام حسین (ع) یادآوری کرد، امام به […]
هنوز دو ساعتی به ظهر مانده بود. اما نگاه که می چرخاندی میان شبستان های حسینیه، می دیدی که عزاداران، همینطور از راه می رسند… درست مثل قطره های یک دریا به هم می پیوندند… ساعت 12:30 که شد، دیگر داخل شبستان ها جای سوزن انداختن نبود… و فوج فوج عزاداران را می دیدی که […]
قرار بود روز نهم جنگ شود… آن هم نه روز، بلکه شبانه… آرامش در سپاه حسین (ع) موج می زد… اباعبدالله (ع)، برادرش، عباس را صدا زد… _ عباس جان… امشب را از دشمن مهلت بگیر… می خواهم نماز بخوانم… و عباس اطاعت کرد… و اباعبدالله نماز خواند…. آن هم چه نمازی… به گمانم، هر […]
عاشوراست… روز دهم.. صدای چکاچک شمشیرها به گوش می رسد… زینب(س)، رقیه را بغل گرفته است و برایش از آب می گوید… از ابوالفضل علمدار… و سکینه گوشه ای نشسته است…به عمو می اندیشد… به اینکه اگر لب باز کند و بگوید آب، عمو به لب فرات می رسد… باب الحوائج است او… رباب علی […]
نذری برای نیازم، حتی از دور… تلفن زنگ می خورد: الو…حسینیه اعظم؟…سلام…یه نذری داشتم…صدهزارتومان می خواستم واریز کنم و…. گریه اش می گیرد… لطفا برای عزاداران، آب بخرید و توزیع کنید…به نیابت از دلِ شکسته من… اپراتور گوشی را می گذارد و روی برگه می نویسد خانم علایی، نذر آب، روز دسته… و دلش پر […]