میزبانی حسینیه اعظم زنجان از ۱۵۰ زائر در راهمانده
برگزاری برنامهی معنوی سهشنبههای مهدوی در حسینیه اعظم زنجان
بازارچه فروش به مناسبت روز مادر
برگزاری طرح «پیوند مسجد و مدرسه» در حسینیه اعظم زنجان
🌸جشن میلاد حضرت زهرا(س)
جشن ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)
اطلاعیه قدردانی حسینیه اعظم زنجان بمناسبت حماسهی بزرگ یومالعباس
دعوت مادحین زنجان به مراسم یوم العباس حسینیه اعظم
🔸در پی کولاک شدید و مسدود شدن محور زنجان–بیجار، تعداد ۱۵۰ نفر از زائران کربلای معلی که در قالب یک کاروان زیارتی از شهر تبریز در حال عزیمت بودند، با هماهنگی پلیس راهور به شهر زنجان هدایت شدند. 🔹این زائران پس از ورود به زنجان، با همت خادمین حسینیه اعظم زنجان در این مکان مقدس […]
خورشید که به وسط آسمان رسیده بود، آواز قدقامت الصلاه مؤذن گوش نوازی می کرد. مردم از همه سمت به سوی جماعتی که پشت سر پیش نماز ایستاده بودند از یکدیگر پیشی می گرفتند و انتظار شنیدن اذان را به نیت خواندن نماز می کشند. سال ها پیش مردمانی معصوم و ظلم دیده به […]
محفل انس با قرآن، عصر تاسوعا با حضور قاریان برتر استانی در حسینیه اعظم برگزار شد و ثواب قرائت آن نیز، به شهدای کربلا هدیه شد. این محفل قرآنی، هر هفته، چهارشنبه به همت پایگاه ۱۳ حسینیه اعظم با حضور قاریان جوان و نوجوان برگزار می شود که این هفته، به دلیل متقارن شدن آن […]
سجده سرخ در نماز ظهر عاشورا خورشید که به وسط آسمان رسیده بود، آواز قدقامت الصلاه مؤذن گوش نوازی میکرد. مردم از همه سمت به سوی جماعتی که پشت سر پیش نماز ایستاده بودند از یکدیگر پیشی میگرفتند. سال ها پیش هنگامی که ابوتمامه وقت نماز را به امام حسین (ع) یادآوری کرد، امام به […]
هنوز دو ساعتی به ظهر مانده بود. اما نگاه که می چرخاندی میان شبستان های حسینیه، می دیدی که عزاداران، همینطور از راه می رسند… درست مثل قطره های یک دریا به هم می پیوندند… ساعت 12:30 که شد، دیگر داخل شبستان ها جای سوزن انداختن نبود… و فوج فوج عزاداران را می دیدی که […]
قرار بود روز نهم جنگ شود… آن هم نه روز، بلکه شبانه… آرامش در سپاه حسین (ع) موج می زد… اباعبدالله (ع)، برادرش، عباس را صدا زد… _ عباس جان… امشب را از دشمن مهلت بگیر… می خواهم نماز بخوانم… و عباس اطاعت کرد… و اباعبدالله نماز خواند…. آن هم چه نمازی… به گمانم، هر […]
عاشوراست… روز دهم.. صدای چکاچک شمشیرها به گوش می رسد… زینب(س)، رقیه را بغل گرفته است و برایش از آب می گوید… از ابوالفضل علمدار… و سکینه گوشه ای نشسته است…به عمو می اندیشد… به اینکه اگر لب باز کند و بگوید آب، عمو به لب فرات می رسد… باب الحوائج است او… رباب علی […]
نذری برای نیازم، حتی از دور… تلفن زنگ می خورد: الو…حسینیه اعظم؟…سلام…یه نذری داشتم…صدهزارتومان می خواستم واریز کنم و…. گریه اش می گیرد… لطفا برای عزاداران، آب بخرید و توزیع کنید…به نیابت از دلِ شکسته من… اپراتور گوشی را می گذارد و روی برگه می نویسد خانم علایی، نذر آب، روز دسته… و دلش پر […]